به بهانه پخش «تل خاكی» با حضور كوين كاستنر از سينما 4

The New Daughter

The New Daughter

كارگردان: لوئیس بریجو/ فیلمنامه: جان تراویس/ محصول 2009 آمریكا و اسپانیا

بازیگران: كوین كاستنر (جان جیمز)، ایوانا باكرو (لوئیزا) و گاتلین گریفیث (سم)

«تل خاكی» در جدول پخش برنامه سینما 4 از شبكه 4 سیما قرار گرفته است.

جیمز جان، یك رمان‌نویس میانسال است كه پس از یك طلاق دردناك تصمیم می‌گیرد برای یك زندگی جدید همراه 2 فرزندش به منطقه‌ای دور نقل‌مكان كند. لوئیزا و سم اگرچه ابتدا موافق این تغییر مكان نیستند، ولی این مسافرت صورت می‌گیرد و خانواده در منطقه‌ای دورافتاده از كارولینای شمالی در منزلی بزرگ و قدیمی كه پیش از این جان خریده بوده ساكن می‌شوند.

همه چیز رو‌به‌راه به نظر می‌رسد. جان تصمیم دارد روی موضوع جدیدی برای نوشتن تمركز كند و لوئیزا و سم نیز در مدرسه محل، ادامه تحصیل می‌دهند، اما یك شب اتفاقاتی برای لوئیزا می‌افتد كه این آرامش ظاهری خانواده نیز به طور كلی به‌ هم می‌ریزد.

پیش از هر چیز، یك نكته ضروری درباره عنوان فیلم تل خاكی گفتنی است. ترجمه عنوان اصلی فیلم سرراست است: دختر جدید. حتی شعار تبلیغاتی فیلم نیز كه از زبان لوئیزا در صحنه‌ای از فیلم گفته می‌شود همین است: من یك دختر جدید هستم. با این همه استفاده از عنوان تل خاكی نیز پر بیراه نیست؛ چراكه اساس فیلم بر وجود ماوندهای (تپه‌های كوچك یا خاكریز) اطراف خانه شكل گرفته است؛ كلمه‌ای كه مدام هم در فیلم تكرار می‌شود و اصلا یكی از ابزار و وسایل صحنه نیز در اصطلاح است.

تل خاكی فیلمی در ژانر ترسناك و ماجراجویانه و تا حدی تخیلی است. ورود به منطقه‌ای كه ظاهرا پر از آرامش و صفای ظاهری است، اما در دل این سكوت و سكون زیبا، شیطان‌هایی منزل كرده‌اند.

ورود خانواده جیمز به این منطقه از كارولینای شمالی، بیش از هر چیز روی دختر او، لوئیزا تاثیر گذاشته است. او زودتر از بقیه متوجه تپه‌های زیبا و كوچك اطراف خانه‌شان می‌شود و به طرز وصف‌ناپذیری شیفته این تپه‌های به ظاهر زیبا می‌شود، به نحوی كه گویی این تپه‌ها هستند كه او را به سوی خود می‌خوانند. اولین تماس او با تپه‌ها ظاهرا عادی است. او یك روز بعدازظهر به بالای یكی از این تپه‌ها می‌رود و در نور خورشید غرق می‌شود و آرامشی بی‌نظیر به دست می‌آورد. لوئیزا ناخودآگاه روی تپه دراز می‌كشد و همین مصادف می‌شود با شنیدن صداهای عجیب و غریب از اطراف و حتی از درون خود تپه. حتی تماشاگر یك آن تصور می‌كند این تپه‌ها زنده هستند و روح دارند.

داستانك‌های فیلم تل خاكی اگرچه برای تماشاگر ابتدا ممكن است غیرقابل باور به نظر برسند و سطح فیلم را به آثار متوسط تنزل دهند (كه دست بر قضا همین طور هم است و تل خاكی فیلمی متوسط است)، اما این كنجكاوی بیننده است كه او را علاقه‌مند می‌كند سر از كار این داستان عجیب درآورد. در این میان نیز سهم هركدام از كاراكتر‌ها برای ما محفوظ است. هركدام از آنها به تنهایی داستانك‌های مربوط به خود را دارند. لوئیزا هرچه بیشتر به تپه‌ها نزدیك می‌شود، سم، پسر كوچك‌تر خانواده سعی در پنهانكاری دارد و پدر خانواده هرچه تلاش می‌كند رفتارهای عجیب دخترش را دریابد كمتر به موفقیت می‌رسد. اینجاست كه پای شخصیت‌های دیگر به میان می‌آید. به قولی رفتار‌ها اگرچه در پیشبرد فیلم نقش دارند، اما متاسفانه این كلام و دیالوگ كیلویی و خرواری است كه قرار است فیلم را مثلا نجات دهد، در حالی كه قواعد ژانر در فیلم ترسناك بر اكشن و رفتار و فیزیك حركتی استوار است و نه تكیه بر كلام؛ چنانچه وارد شدن كاراكتر پروفسور وایت و گفتار اوست كه باعث می‌شود تماشاگر به ماهیت این تپه‌های شیطانی واقف شود.

رفتارشناختی افراد خانواده در تل خاكی نیز الكن است. پدر خانواده همه چیز یا حداقل آنچه را به صورت غیرطبیعی در خانه و در طرز رفتار بچه‌هایش روی می‌دهد، می‌بیند و اگرچه احساس خطر می‌كند، اما در بحبوحه ماجرا، فرزندانش را به دست یك پرستار می‌سپارد و می‌رود دنبال پیدا كردن سرنخ ماجرا، یعنی پروفسور وایت.

داستان از آنجا حاد می‌شود كه در سكانس‌های سوم و چهارم، رفتار لوئیزا قابل درك نیست؛ صبح روزی كه در شب قبل آن چند واقعه غیرقابل توضیح در اطراف خانه روی داده، مثل شنیدن صداهای ترسناك و زمزمه‌گونه، پیدا شدن چند عروسك پوشالی (و همچنین آن گربه مرده تكه‌تكه شده را به یاد بیاورید). هنوز هم جیمز متوجه ماجرا نیست كه واقعا در این خانه جدید خبرهایی است. او صبح روز مورد بحث جاپاهای گل‌آلود و خیسی را می‌بیند كه از در ورودی تا حمام طبقه بالا امتداد دارد؛ جایی كه لوئیزا غرق در گل و خاك تپه مشغول استحمام است، اما جیمز همه چیز را می‌خواهد پای اینترنت بیابد. حرف‌های اول فیلم دقیقا برخلاف ایده‌آل‌هایی است كه از جیمز می‌بینیم. او به جایی خلوت و تقریبا ایزوله آمده تا از دنیای مدرن و شهرنشینی افسارگسیخته نجات یابد و خانواده‌اش كمی از شرایط طلاق فاصله بگیرد و به زعم او زندگی در بطن طبیعت می‌تواند این آرامش را به آنها برگرداند.

اتفاق جالب توجه در پیوند داستانك‌ها در تل‌خاكی باز هم گشت‌وگذار جیمز در اینترنت است. او درمی‌یابد صاحب قبلی این خانه مادری بوده كه رفتارهای عجیب و غریبش باعث معروفیت این خانه شده است. او یك روز صبح در حالی كه دختر نوجوانش را در خانه حبس كرده بود برای همیشه ناپدید شد و حالا این دختر نزد پدربزرگش زندگی می‌كند. از اینجا به بعد جیمز به دنبال این پدربزرگ و پروفسور وایت است تا بفهمد چه بلایی دارد سر دخترش می‌آید؛ در حالی كه جیمز در اولین روز اقامتش در این خانه به عروسك‌های پوشالی برخورده بود و با باز كردن یكی از آنها متوجه‌شده موجوداتی حشره‌مانند در آن زندگی می‌كنند. باری، با این همه توضیحات پروفسور وایت او را روشن می‌كند كه این تپه‌ها راه می‌روند و در طول سال‌ها موجوداتی خلق كرد‌ه‌اند كه می‌خواهند نسل خود را در زمین به عنوان نسل برتر پرورش دهند و در تمام این سال‌ها به دنبال دختر نوجوانی می‌گردند كه بتواند اولین ملكه آنها باشد.

سكانس‌های پایانی نیز جالب نیستند. چه صحنه‌ای كه جیمز مجبور می‌شود دخترش را بكشد، چرا كه در هیبت یكی از موجودات تپه‌ای درآمده و چه نقل مكان كردن آنها از كارولینا در حالی كه به نظر می‌رسد سم، پسر كوچك جیمز نیز به نوعی جسمش در اختیار همان موجودات تپه‌ای است.

تل خاكی را لوئیس بریجو ساخته كه اولین فیلم بلندش نیز به حساب می‌آید. پیش از این او یك دوجین فیلمنامه نوشته بوده كه عمدتا در ژانر ترسناك بوده و آثار متوسطی نیز به حساب می‌آمدند. او از روی داستان كوتاه و البته موفق «دختری جدید» نوشته جان كانلی و فیلمنامه‌ای كه جان تراویس برایش نوشت این فیلم را با حضور كوین كاستنر ساخت كه در نهایت فیلمش آنچنان كه باید خوب از كار درنیامد.

مهدی تهرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *